خرید بک لینک
نیم ساعت مانده بود که آخرین روز کاری ام تمام شود که رییس صدایم کرد.. اشاره کرد که روبروی اش بنشینم. تا  چشمم به کاناپه ی سوپر نرمالوی روبروی اش افتاد  به این فکر کردم که اگر راحت بنشینم روی اش و نتوانم  بلند شوم چه؟! از تصور خودم که مثل لاک پشت واژگون شده دارد دست و پا می زند خنده ام گرفت. کاملا می دانستم که  اگر راحت بنشینم، بلند شدنم با خداست! با احتیاط  و آرام نشستم لبه ی کاناپه.  نظرم را در مورد کار توی چند ماه گذشته پرسید. اول از خوبی های کار گفتم و بعد هم از مشکلات و ایرادها و نقص ها و یکی دو جا هم  با تیر کمان مدیریت اش را نشانه رفتم و درست نفهمیدم که لبخندش از انتقادم،  عصبی طور بود یا رضایت مند طور. حرف های ام تمام شد و او شروع کرد. گفت که جای هیچ ایرادی را نگذاشته ام و توی این مدت کم ، حرفه ای ترین کارمندش بوده ام. گفت که یک سری از بحران ها را بهتر از خودش هندل کرده ام و اصلا نمی خواهد از دستم بدهد. خیالم را راحت کرد که پست ام سر جای اش می ماند و هر وقت که برگشتم در آن جا به روی ام باز است. گفت از نهایت مرخصی زایمان ات استفاده کن و نگذا

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 15:23

 از معدود بارهایی ست که نه موزیک گذاشته ام و نه هیچ. مثل دو ماه گذشته صندلی راحتی آقای نویسنده را گذاشته ام کنار تخت و رو به پنجره و  و پاهای ام هم روی تخت. ترنج و تورج هم این طرف و آن طرف پای ام روی تخت لم داده اند. بیشترین لحظه های نه ماه قبل را توی همین حالت گذرانده ام. کتاب خواندن و فیلم دیدن و خوابیدن و خلاصه بیشتر کارهای ام توی همین پوزیشن بوده است. چند روزی ست که از روزی که قرار بود بیایی می گذرد اما هنوز انگار تردید رهایت نکرده است عزیزکم. دکتر تا فردا به من و تو مهلت داده است  و اگر نیایی باید فکر دیگری کنیم. می بینم که مدام تکان می خوری و خسته ای انگار اما من خسته نیستم و دلم می خواهد تا هر وقت که خودت دلت می خواهد بمانی. می دانم که تا وقتی توی دلم هستی نه گریه می کنی و نه گرسنه می شوی و نه غم و غصه سراغت می آید. امروز برای اولین بار با این که هنوز نیامده ای اما حس کردم که برای این روزها دلتنگ می شوم. این روزهایی که آرام مچاله شده ای توی دلم...این روزها که این قدر خوراکی های شیرین دوست داری و به ورجه ورجه می افتی...این روزها که به قول فنجون فقط و فقط مال م

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 15:23

تا در مطب را باز کردم هر دو منشی اول با دهان باز نگاهم کردند و بعد هم هردو هم زمان با خنده گفتند:" بازم تو؟". خودم هم خنده ام گرفت.کمی نشستم تا نفسم تازه شود. از بیمارستان تا مطب را سراسیمه رفته بودم که نتیجه ی سونوگرافی را قبل ازین که دکتر برود نشانش بدهم و تکلیفم معلوم شود. منشی ها کمی سر به سرم گذاشتند و حال و هوایم عوض شد. نوبتم که شد، دکتر هم با لبخند وارد اتاقش شد و گفت :" مادر ِ خسته و بچه ی لجباز!". گفتم:" خسته نیستم ...دارم از آخرین روزهای ش لذت می برم...". نتیجه ی سونوگرافی  را دید و سرویکس ِ  به قول خودش همچنان مثل سنگم را چک کرد و گفت:" پیشنهادم این است که مثل فرانسوی ها رفتار کنیم!"...نمی دانم چرا مثل احمق ها گفتم:" شراب  و پنیر بخورم؟!" ..خندید و گفت:" مثل پزشکان فرانسوی منظورم بود ولی فکر کنم بدجوری دلت برای عادت های قبل از بارداری ات تنگ شده!...همه چیز به نظرم خوب است و می توانیم هفته ی چهل و یک را هم صبر کنیم. تو هم که هپی هستی و خسته نیستی. اگر تا چهارشنبه لجبازی ِ این بیبی شما ادامه

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 15:23

از بیمارستان تلفن زدند و گفتند که فردا گوش به زنگ شان باشم و هر وقت که تماس گرفتند بروم بیمارستان برای بستری شدن و داستان ِ اینداکشن و مخلفات اش. ساک ِ پسرک و خودم را دوباره چک کردم که مبادا چیزی را فراموش کرده باشم. نمی دانم چرا اما کابینت ها را ریختم بیرون و همه شان را مرتب کردم!...به مامان و خاله که قرار است برای تولد پسرک پای سیب درست کنند مسیج دادم که هر چه درست کردند ، نصف اش را بدهند برادرک تا توی شهرک بچرخد و بین کارگران شهرداری تقسیم کند. کاری که همیشه بابا با نذری های خانواده می کرد. صندوق عقب ماشین را پر می کرد و شبانه راه می افتاد توی خیابان ها و هر جا کارگر شهرداری ای می داد می ایستاد و نذری را به او می داد.  به مرجان و آتو و فائزه و ندا مسیج دادم که نگران نباشند و برای بیمارستان آمدن خودشان را به زحمت نیندازند و اگر لازم باشد حتمن آقای نویسنده خبرشان می کند که بیایند. ترنج و تورج را شانه کردم و  خاک شان را تمیز کردم و ظرف غذا و آب  اضافه برای شان گذاشتم. می دانم که همه ی دوستان ِ ندیده ی این جا و همه ی اهالی ِ فامیل ِ آن طرف ِ

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 15:23

مرا ببخشید که هنوز فرصت نوشتن نیافته ام. این کوتاهه برای آن هایی ست که هنوز چشم انتظارند اما دعاهای شان پیشاپیش همراه من و پسرک بود. مستقر که شویم در خانه ، بر می گردیم.قرار نیست برایت بگویم به دنیا آوردن ات چه بر سرم آورد! آن قسمت داستان مربوط به من است و نه تو عزیزکم. بیست و چهارساعت درد کشیدن و آخرش هم زیر تیغ رفتن ، صد بار ِ دیگر هم اگر اتفاق بیفتد می ارزد به آن ثانیه ای که آوردن ات و گونه ات را چسباندند به گونه ی من و ببخش مرا که از بی حالی و بی حسی حتی نتوانستم لمس ات کنم فرشته ترینم. تو عاشقانه ترین ولنتاین زنده گی ام را برایم ساختی و زیر و رو کردی "باران" بودنم را. دوستت دارم پسرکم...کوچکم... مهربانم. خوش آمدی به روزهایم

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 15:23

صفحه بندی